با همه ي ناباوري هايم تو رو باور کردم و
ادامه مطلب
و اما عشق !!! | عاشقانه های آرام در ساعت 0:22توسط : غزال
به سختي تونستم تشخيص بدم كه خودتي...
داره باورم ميشه كه از يادم ميري بيرون... از خاطراتم...
چه قدر ازم دور شدي... و چه قدر غريبه...
همون غريبه آشناي من كه يه روزي از 100 فرسخي مي شناختمت... اما حالا صداتم با من بيگانه است...
ديشب وقتي چشمهامو روي هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست
اما تار بود.... درست نميديدم...
ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه...
از اولشم تنگ بود حتي وقتي كه كنارم بودي و دستات تو دستم بود....
هميشه ازم دور بودي.... هميشه....
ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....
ديشب دلم يه سوزش عجيبي داشت...
ديشب دلم هوات كرده بود....
ديشب...
اما تو نبودي.... تو كنارم نبودي... حتي توي خيالم هم درست نمي ديدمت..
ديشب شب بدي بود...
واسه بار آخر همه خاطراتتُِِ مرور كردم... مثل يه فيلم... خيلي سريع...
بعضي جاهاش هم stop مي كردم و به چشمات خيره مي شدم...
( آخ كه چه قدر دلم هواي چشماتو كرده )
اما بالاخره تموم شد...وقتي خوب به همشون فكر كردم.... يه تصميم جديد گرفتم...
يه قلم... يه كاغذ... يه جفت چشم باروني... و يه پنجره بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از يادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگي هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اينكه.....
يه پاكت نامه... يه عكس يادگاري... يه دل شكسته... يه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسيدم... يه گوشه خالي... كنار يه قبرستون ...
يه قبر خالي... بي نام و نشون...نامه ات رو بوسيدم و گذاشتم تو قبر خالي...
بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاک ريختم... خاک ... خاک... خاک
يه قبر... يه شمع... يه شاخه گل... يه دل تنگ...
حالا ديگه جات مشخصه ...
حالا ديگه لازم نيست دنبالت بگردم...
از اين به بعد ميام اين جا...هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد...
هر وقت خواستم بيام پيشت ميام اينجا... ديگه لازم نيست تو خيابونا دنبالت بگردم..
تو كوچه ها... تو خاطرات... ديگه منتظر برگشتنت نمي مونم...
ديگه منتظر تلفنت نيستم...
آخه ديگه مطمئنم كه تو مردي و جات هم گوشه يه قبرستون بي نام و نشونه...
اما من نمردم من داغون شدم ........
خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ......
ولي واقعيت اينه كه نمي تونم فراموشت كنم .
خيلي دلم مي خواد خوابتو ببينم ولي از وقتي كه رفتي چشمام خيسه و
خواب به چشمام نمياد .
يادته اشكامو پاك مي كردي ؟؟؟؟؟؟؟ مي خوام بخوابم خوابتو ببينم .........
اشكامو پاك مي كني ![]()
بعد دیگه اونو تا آخر عمرت نمی دیدی ... تو این مدت چه کار می کردی ؟
یا چی بهش می گفتی ؟
.....................................................
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه گفته است مي رود!!!
پرسید: چند؟!!!
گفتمش : دل مال تو...تنها بخند!!!!
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود !!!![]()
![]()
![]()
می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد
و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت
می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف نگاهت گوش کنم...
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه
وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......
وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي
وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..
وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....
وقتي چشم از دنيا ببندي و آرزوي مرگ كني...
وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه
وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي
و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد
چشمهايت را ببند و با تمام وجود از
خدا بخواه كه صدات كنه....
راه انباشتن زندگي با عشق، بسيار ساده است اگر عشق بيشتر مي خواهيد عشق بيشتر بدهيد
نازنينم!
به شب و روز قسم!
به تلؤلؤ امواج قسم!
به برگ برگ شاخه هاي درختان قسم!
به بي قراري بادهاي سرگردان قسم!
به آواز قمري هاي حياتم قسم!
نـــمي توانم پلکهايم را به روي خيال تو ببندم!
نــــمي توانم!
نــمي توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
نـمي توانم!باورکن،نمي توانم!
نازنينم!
ايـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟
ايـــن همــــه روز راچگونه به تنهايي دوره کنم؟
ايـــن همـــه شمع را با چه رنگي از اميّد، روشن نگه دارم؟
ايـــن همــــــه فصل را تا به کي،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم
که کلمه اي حتي،از ياد نرود؟
قصه ي ايـــن همــه دلتنگي را،
با کدام قلم،برايــت بنگارم؟
آخــــر براي تک تک واژه هاي بي قراريم،
قلمها را طاقتي نيست!
.....
نازنينم!
به اندازه ي تمامـي ابرهاي دنيــا،
دلم گرفته است!
به ديدار ايــــن دل غمگين بيا!
شانه هايــت رابراي ايــــن هــمه بارش،کم دارم!
بيم آن ندارم که روزي آسمان تورا از من بگیرد
بيم آن دارم که روزي تو خود را از من بگيري
بيم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند
خورشيد مهر تو را پنهان کند درختي را که من در تو کاشته ام براندازد
وبرگ هاي طلايي دوستي را بر خاک اندازد
تو خود را از من مگير
من در تو و با تو زاده شدم
بگذار در تو و با تو بميرم![]()
![]()
![]()
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز،
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی،
عاشق آن که تو را می خواهد، و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.![]()
![]()
![]()
چقدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آروم زیر لبت بگی
گل من باغچه نو مبارک!!!!![]()
![]()
![]()